ماجرای بردن گاو به چرا گاه

 تیر ماه 52 است و اکثر ساکنین پاوه به نحوی زندگی همراه با دامداری را از نسل های پیش خود به یادگار  برده اند و با  عبور تک وتوکی از ماشین های پیکان وژیان و گاها جیب ارتشی ، شهر  سکوتش شکسته می شود  و به سبب همین  سکوت داخل شهر ، براحتی می توانستیم  از این دامنه پاوه به طرف ان دامنه کوه روبرو یعنی دره نیشه با صدای بلند ارتباط بر قرار نمود.یعنی  براحتی صدا در این فاصله زیاد بواسطه  آرامش حاکم برشهر   منتقل می شد  .باتوجه به سن وسالی که  داشتم یعنی دوازده سیزده سالگی یا به عبارتی کلاس دوم راهنمایی ، می بایست هر روز  ساعت 5/5صبح  یک راس گاو خودمان را جهت چرا ورفتن به مرتع به محلی نزدیک بیمارستا ن  که مرتع بسیار خوب وآب فراوان داشت ببرم ، اسم آن محل در آنزمان  دوسرد و هم اکنون اطراف بیمارستان شهر به حساب می آید .  تا دمدای غروب مراقب ونگهبان آن می شدم  ، دوستان دیگری هم از گوشه وکنار تعدادی از  گاوهای  خود  را به  آن محل می آوردند ونقش یک نیمه چوپان را بازی میکردم .در واقع کل حیطه فکر و آرزوهایم نگهداری از گاو زرد رنگ محلی ضعیف ومردنی بود که مبا دا گم  ویا  گاو دیگری  با  آن  درگیر وشاخی به ان  بزند .تمام اوقات فراغت وگشت وگذار تابستانیم همین بود وبس، به هنگام بردن گاو به  جایگاه مخصوص خود جهت چرا، گاو  با آهنگ خاص خود راه می رفت گاهأ تند وگاهأ یواش وگاهی اوقات در سر جایش میخکوب می شد ودنیا ان را تکان نمی داد . وبا خواهش وتمنا به راه خود ادامه میداد . لازم به ذکر است که مسر جاده اصلی شهر ازآن  زمان  هم به همین فرم از یک محل مشخص شده  ای همانند امروز  کشیده شد ه بود با این تفاوت که جاده شوسه وزیر سازی شده بود   ، گاو را می بایست از مسیری عبور می دادم که ساختمان ونیروهای  ژاندار مری شهر در مسیر گاو،  بسته زبان قرار داشتند  ،ژاندارم ها هر روز توصیه می کردند می بایست گاو را از مسیری دیگر حرکت بدهم زیرا امکان خرابکاری و شاشیدن گاو به دلیل تند دواندن و اضطرابات وارده به  آن وجود داشت. هر روز با مشکلات وموانع خاص به هر طریقی که بود گاو را در مسیر اجباری خود ، عبور می دادم زیرا هیچ راه چاره ای نبود. چون اگر در آغر خود نگهداری وبه صحرا برده نمیشد ،سرو صدایش محله را بهم می ریخت وآسایش را از همه صلب می کرد  .در واقع پاوه  ریخت وقیافه  شیبداری دارد  ونمی توانستم از سرابالایهای تند با شیب ۵۰ درصد عبورش می دادم     تا به محل مورد نظر رسانده شود . در یکی از روز ها  با ترس ولرز و پچ پچ و دعا خواندن گاو را تا نزدیک   ژاندارمری وقت ، رساندم یک سرباز با درحه  صفر با سر تراشیده، وخشن که از چند جا سرش را بریده بود وناراحت از وضعیت سربازی وموقعیت ،احتماعیش وگویا اجازه مرخصی هم به او نداده بودند ،  متا سفانه برای من و گاو بخت بر گشته ، آن روز نقش  سر لشکر ها ویک جنتلمن نظامی  را بازی  کرد وابهت وقدرت نظامی خود را می خواست به من نشان دهد  ، به هنگام نزدیک شدن گاو    تهدیدات خود را شروع کرد که اگر در مسیر وجلو  درب  ژاندارمری گاو به هر نحوی  خودش را کثیف کند،باید آن را با دست جمع کنید هر لحظه که گاو نزدیک می شد بر اضطراباتم  افزوده می شد  . جلو زاندارمری را آن روز جاروی خوبی  کشیده بودند واحتمالأ مراسم خاصی باید اجرا می شد و سربازان وونبروهای کادر  می بایست از شخص خاصی سان می دیدند .  باسر وصدا ی سرباز ،سر تراشیده  ،گاو هم نزدیک بود دیوانه شود و به این طرف وآن طرف می دوید و راه دیگری جز عبور از آنجا وجود نداشت، اطرافش پرتگاه خطر ناکی بود .  سرباز از یک طرف وگاو هم به دور آن می چرخید و درست در مسیر محوطه، اب پاشی شده ومحل استقرار و... شروع به شاشیدن کرد  ،از نوع بزرگ وکوچک ومن هم هیچ راه چاره ای نداشتم گاو با سرو صدای زیاد و اینور وآنور پریدن ودور خود چرخیدن کار خودش را کرد و من هم بدون تاخیر  از سراشیبی های تند آن مسیر و پایین دست جاده  فرار را بر قرار ترجیح داده  وهمه افراد نظامی ساکن در آن واحد  ژاندارمری ، بیدار  وآن  ماجرا  موجب گم شدن گاو بیچاره  و نهایتا من هم به سبب بی کفایتیم   کتک مفصلی را در خانه خورد.وآن ماجرای هولناک، مقدمات فروش گاو  را فرهم نمود .