برای درک بهتر هر موضوعی لازمه اش در ک شرایط اقتصادی سیاسی اجتماعی وفرهنگی آن دور وزمانه است 

  فضا  ی  اواخر  دهه چهل  را در ذهنم مرور می کردم   اقتصاد بیشتر  خانواده ها  شبیه بهم ، خانواده ها اکثرا  کلفت بار ند،  تضاد طبقاتی  آنچنانی  به چشم نمی خورد، کشور  هنوز  اقتصاد سازمان یافته ای ندارد،  نفت که تنها منبع در آمد کشوربوده وهست  هنوز در اول راه است و در آمد زایی آن کم کم شروع شده است ،  و به تبع آن توسعه وعمران  از نوع امروزیش  هنوز در شهرهای بزرگ شروع نشده تا برسد به شهر های کوچک که فاقد کمترین زیر ساختی نیستند  فاصله ها وتضاد های طبقاتی  آنچنان به چشم نمی آید ولی فقیر ومتوسط وضعیف از اول تاریخ وجود داشته است ، بگذریم،  اگردر  تابستان چکمه ها ی پاره شده وبجای  مانده از زمستان های سرد وسوزناک آنزمان را  می پوشیدیم  امری طبیعی   وجای سوال زیادی در اذهان  بوجود نمی آورد  ،  پشت چکمه ها  پبنه های نامنظم مادر بزرگ بر  روی  کفشها هر چه بیشتر  خود نمایی می  کرد ، کفش بچه ها ی هم  سن وسال کلأ پلاستیکی است مگر تعدادی از بچه ها . تعدادی هم که وضعشان یک مقدار خوب است کفش  چرمی وبه قولی قونگره می پوشیدند. آنهم از نوع دست دوم ، بوی پا در کفشهای پلاستیکی امری عادی و پذیرفته شده از طرف خانواده ها به شمار می رفت کفش پلا سکوکار  مخصوص درج ه اول ها بود  .

تعدادی از بچه هایی که پدرا نشان کارمند ادارات و از شهر های دیگر آمده بودند  دارای دوچرخه بودند  و تک وتوکی از بچه محله ایها  هم دوچرخه دست دوم داشتند  .گاهأ  دوست داشتیم به دوچرخه ها  دست بزنیم وبا خواهش وتمنا درخواست می کردیم  یکدور بزنیم همان یکدور خودش برایمان مصیبت بار  می شد چرا که  در مرحله های اول ،  دوچرخه سواری  به شدت زمین  می خوردیم ،  با اضطراب ودلهره زیاد سوار می شدیم مبادا به زمین بخوریم ودوچرخه لطمه ببیند به درک از وضعیت جسمانی خودمان،تنها آرزویمان  در آن مقطع زمانی  داشتن  یک دوچرخه با هر وضعیتی بود  ومرتب در آن فکر بودیم    ....در این اثنا که بچه ها به دور یک دوچرخه ای که صاحبش پسر ریس بانک آن وقت شهر پاوه  بود ومرتب به  چیزهایی که به دوچرخه آویزان بودند دست می کشیدیم وسعی داشتیم هرچه بیشتر به اصل دوچرخه وسیستم شکل گیری وساخت آن نزدیک تر بشویم  وسوالهای بی ربط بپرسیم تا شاید یک دوری هم به ما برسد ویا دلش به رحم آید  . بچه های محل همیشه در یک پاتوق خاص نزدیک مرکز هر محله جمع می شدند وهر گروه سنی خاصی  دارای همسن وسالان خاص خود بودند  اگر احیانا بچه هایی از محله های دیگر  شهر  ،راه خود را گم می کرد ویا اجیانا محصولی را با چه بد بختی به فروش می رساند ند  وبه محله دیگری میآمدند با سر شکسته  به محله خود بر می گشتند چرا که ورود یک فرد غریبه در محله دیگر  غیر  قابل قبول بود  و این  موارد خاص برای هرکسی از هر محله ای  دیگر  بوجود می آمد  وزمینه  محله جنگی فراهم می گشت .

  در بعضی از روزها ی گرم سال  محله ها  از کله صبح تا غروب از آرامش خاصی برخوردار بودند وبچه ها ی هم سن وسال در سایه دیوارهایی که دارای چشم انداز خاصی بودند و بر روی قطعه سنگهای مکعبی اختصاصی .ماجرای درس وکلاس وکتک خوردنها توسط معلم را بیان می کردیم   ولی در بعضی از روزهای دیگر سر وصدا های دیگری هم به گوش می رسید، صدای نسبتا کلفت  بستنی فروش ، آری بستنی فروشی که  هر وقت دلش می خواست صدا  را آرام تر می کرد بچه ها داد می زدند وای بستنی  .واقعا هم بستنی های آن دور وزمانه  خوشمزه تر بودند  ، همه چیزش محلی بود وحتی یخی که برای ساخت آن بکار می گرفتند از کوهستان شاهو  تهیه می گردید 

در این فاصله   بستنی فروش که  فلاکس بزرگی در دست داشت و صدای خود را در گلو می پیچاند و دوست داشت آن را به  زبان فارسی ادا کند  ومسئله را  رسمی جلوه نماید ولی جور در نمی آمد  ولهجه محلی قاطی زبان فارسی هم می گردید .بستنی.......

 بچه هایی که پول کافی داشتند وچند قرانی که در جیبشان بود با اعتماد به نفس دور فلاکس ، استوانه ای از نوع استیل می ایستادند وبه راحتی با فروشنده حرف می زدند ، بستنی فروش از هر نوع وفرمی از جمله  دو ریالی ، یک ریالی و نیم نانی هم  می فروخت  وهر کسی بر اساس پولی که داشت خرید می کرد آنهایی که پول نداشتند  دور فلاکس زیبای بستنی با آن عطر وانیلی که داشت  وآدم را مست می کرد جمع می شد ند وبه داخل آن خوب خیره می شدند ودر رویا خود را سیر می کردند  . آن هایی که از نوع  دو ریالی می خریدند  از دید حودشان خیلی مهم بودند زیرا نان دوریالی بزرگ تر و بستنی آن لقمه ای تر وچاق تر بود، زیرا  لیس بزرگی به بستنی می زدند و مدت زمان زیادی میبرد تا بستنی تمام شود و  تعدای هم با مصیبت یک  نصف نان کوچک از نوع نیم ریالی  را می خریدیم و آن قدر دیر به آن لیس می زدیم که همه اش آب می شد و می چکید روی لباس های رنگاورنگمان  و بستنی فروش با  تکرار صدای بستنی، بستنی ودستمالی که دور فلاکس می کشید   از محله دور می شد وبه محله دیگری می رفت و این سیکل زندگی همچنان ادامه داشت ،هر چند جیب ها یمان نسبتا خالی بود ولی چون احساس مسولیتی در قبال زندگی خود  نداشتیم خوشحال وخوشحال تر از هر روز دیگر خود را در مسیر تکراری جریان زندگی قرار داده بودیم ومنتظر فردای دیگر وماجرای دیگری بودیم  و .....